روزگار می گذرد
آن طور که باید بگذرد
و من
در طول تمام راهی که باید بروم
به لحظه ای می اندیشم
که بتوانم از زندگی بپرسم
سهم من از همه روزهای رفته و نیامده چیست
سکوت تمام شبانه هایم را خاموش می کند
و من در خاموشی چشمهایم
به دنبال شمعی از یک حضور می گردم
و به معجزه ای می اندیشم
که راه را برایم هموار
وظلمت دستانم را به درخشش فردا
پیوند خواهد زد
شاید فردای من
یکی از همین روزها باشد...
پ.ن.سکوت می کنم و به فردا می نگرم.....شاید پاداش سکوت و اجر صبرم چیز بهتری باشد