خوب که نگاه می کنم می بینم همیشه و در هر حال که بودم
نوشتن جزلاینفک زندگی ام بوده...از روزی که توانستم کلمات رو
کنار هم بچینم شروع کردم به نوشتن...هی نوشتم و نوشتم.....چقدر
از سالهای آغاز نوشتنم میگذره.....۱۸سال....نه ۱۹سال.....یه عمره ها
از انشاهای کلاس چهارم که به خاطرش بیست گرفتم تا مقالات و
داستان هاو نمایشنامه هایی که به خاطرشون تو مدرسه کلی معروف شدم
و به خاطر شعرهایی که استادامون تو دانشگاه از روش می نوشتن تا برای
دانشجوهای دیگرشون مثال بزنن.....هر موقع دلم میگرفت...می نوشتم
هر وقت یه اتفاق خوب می افتاد...می نوشتم.....اصلا اولین حقوقم رو تو ۲۱
سالگی از راه همین نوشتن گرفتم و تا امروز که دقیقا ۱۳روزه ۲۹سالگیم
تموم شده همه درآمدم از راه همین نوشتن بوده و بس......اما حالا نمیدونم
چی شده که دلم نمی خواد بنویسم...خسته شدم....کلافه شدم.....نمیدونم چه
مرگمه دیگه نوشتنم ارومم نمی کنه....دیگه قانعم نمی کنه...چرا؟؟؟؟؟؟
میخواستم وبلاگ هام رو کاملا تعطیل کنم...اما....راستش دلم نیومد!
یکی از بچه ها اومد گفت(می نویسم پس هستم.شعار بود؟) فکر کردم
خیلی فکر کردم...تو زندگیم همیشه از کسانی که شعار دادن و عمل نکردن بدم
اومده....سعی کردم مثل اونها نباشم.....پس باز م مینویسم....کی؟نمی دونم...
ولی می نویسم...به محضی که دوباره تونستم روحیه ام رو بازیابم...به محضی که
باز برای نوشتن مطلب تازه ته د لم قنچ رفت...حتما میام و مینویسم!