تبليغاتX
روزهای یک روزنامه نگار - خسته ام
مینویسم پس هستم
 

خسته ام...به اندازه یه کوه که همیشه وایستاده و حالا از وایستادن

خسته شده خسته ام......

برایم دعا کنید...دارم تمام اعتقاداتم رو از دست میدم....دلم میخواهد

روی تمام صبرو طاقتم تف بیاندازم...خودم را به باد ناسزا بگیرم و

به همه آن چیزهایی که تا به حال سرپا نگهم داشته پشت کنم.

خدایا...میگن اینها همه امتحانه....پس ما کی فارغ التحصیل میشم خداجون

من دیگه حالم داره از این امتحان های وقت و بی وقت به هم میخوره!

آخه چقدر امتحان؟؟؟؟خدا جون میشه مارو کلا مردود کنی...من میخوام

ترک تحصیل کنم...میشه؟؟؟؟

پ.ن.خیلی خیلی خسته ام........اگه دست تو نبود تا حالا هزار بار افتاده بودم

میون همه این خستگی ها...تویی که نمیذاری فرو بریزم...ازت ممنونم...این خدا

که حسابی مارو به بازی گرفته ...باز خوبه تو هستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 14:47  توسط الهام حدادی  |