تبليغاتX
روزهای یک روزنامه نگار
مینویسم پس هستم
 

سفرهای کاری هم برای خودش داستانی داره ها!

ما آخر هفته گذشته با جمعی از خبرنگاران رسانه های مختلف

رفته بودیم بازدید از پل میانگذر پر حاشیه دریاچه ارومیه

جای شما خالی بد نبود....البته اگه دم رفتن به فرودگاه یکی

از بچه ها زیر ماشین نمی رفت بهتر می بود.

در هر حال نمردیم و چشممون به جمال یکی شهرهای آذربایجان

هم روشن شد و ندیده از دنیا نمی ریم...

ببینم شما هم متوجه شدید اصلا حوصله نوشتن ندارم و

برای خالی نبودن عریضه دارم خودم رو می کشم تا بتونم

چند خط ردیف کنم تا مثلا وبلاگم رو به روز کرده باشم؟

اگه هم که متوجه نشدید مهم نیست .....زیاد خودتون رو

اذیت نکنید ...این نیز بگذرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 9:19  توسط الهام حدادی  | 

 

دیگه نه می خوام نق بزنم نه غر و نه چیزی از این دست

همینه که هست....

می خوام بخوام نمی خوام هم باید بخوام

فقط اومدم بگم زنده ام

سرم خیلی شلوغه.....و دیگر ملالی نیست جز دوری شما

دلم برای حوزه هام تنگ میشه...برای خبرنگارها...دوستهام

که همیشه دلم به این خوش بود تو حوزه ببینمشون

اینجا وقتی برای سر زدن به حوزه نیست مگر برای

تهیه مصاحبه اختصاصی....دیگه از کر کر خنده تو برنامه ها

هم خبری نخواهد بود.....

پ.ن.از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

پ.ن۲.این شعر هیچ ربطی به مطلب بالا نداشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 9:56  توسط الهام حدادی  |