تبليغاتX
روزهای یک روزنامه نگار
مینویسم پس هستم
 

عجب روزگار غریبیست.....

دعا کنید ظلمی به شما روا نشود

که اگر روا شود

برای بازستانی حقتان.....هیچ راهی وجود ندارد.......!

پ.ن.یک توصیه خواهرانه:در صورت بروز هرگونه مشکلی

به هیچ عنوان روی کمک نیروهای زحمتکش انتظامی...

ماموران وظیفه شناس کلانتری و کارمندان از جان گذشته

دادگستری حساب نکنید....فقط شبانه روز دعا کنید که مشکلی

پیش نیاید...همین و همین!

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 15:55  توسط الهام حدادی  | 

 

روزگار می گذرد

آن طور که باید بگذرد

و من

در طول تمام راهی که باید بروم

به لحظه ای می اندیشم

که بتوانم از زندگی بپرسم

سهم من از همه روزهای رفته و نیامده چیست

سکوت تمام شبانه هایم را خاموش می کند

و من در خاموشی چشمهایم

به دنبال شمعی از یک حضور می گردم

و به معجزه ای می اندیشم

که راه را برایم هموار

وظلمت دستانم را به درخشش فردا

پیوند خواهد زد

شاید فردای من

یکی از همین روزها باشد...

پ.ن.سکوت می کنم و به فردا می نگرم.....شاید پاداش سکوت و اجر صبرم چیز بهتری باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 14:43  توسط الهام حدادی  |