این روزها همه دلبستگی های بی مزه ام به این کار پر دردسر را
نادیده گرفته ام و دلم میخواهد که روزنامه نگار نباشم
کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک کارگر بودم
آن وقت کارفرما باید حداقل دستمزد و حقوق تعیین شده در وزارت کار
را می پرداخت و آن وقت شاید میتوانستم منتظر آمدن بهار باشم
کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک نقاش بودم
آن وقت نقاشی هایم را حراج می کردم و از پولش برای عید بچه ام
لباس می خریدم و اینقدر غصه نمی خوردم تا دق کنم
کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک فروشنده دوره گرد بودم
در آن صورت هرروز که بساطم را پهن می کردم امیدداشتم امروز
بیشتر از روز قبل بفروشم با پولش تعطیلات عید را بگذرانم
کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک مهندس بودم
آن وقت شب عیدی تا صبح روی یه پروژه کار میکردم و با پولش
چاله چوله های زندگی را که تعدادش این روزها زیاد شده پر می کردم
کاش به جایی که روزنامه نگار بودم یک جراح بودم
آن وقت با انجام چند جراحی بیشتر تمام دغدغه های مالی ام تمام میشد
اما ...متاسفانه یک روزنامه نگارم....کمتر از یک کارگر.یک نقاش
یک فروشنده دوره گرد.یک مهندس و یک جراح
هیچ جا شغل مارا به عنوان یک واحد صنفی قبول ندارند
کسی مارا نمی بیند و نمیشناسد
هیچ کس خود راموظف به رعایت از حقوق مسلم ما نمیداند
با این حال آیا باز هم بایداز روزنامه نگار بودن خود راضی باشم
تاوان یک عشق چیست؟
من دارم تاوان عشق به نوشتن را به بدترین نوع ممکن می پردازم
از صبح تا شب دنبال خبر به هر جا سر میکشم
تا جان در بدن دارم برای پر کردن صفحه های روزنامه تلاش می کنم
یخ حوض میشکنم از این جا تا اونجا.....
کارو سخت و زیان آور همین است دیگر!
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم....
خدارحمت کنه فرهاد رو...وقتی که این آهنگ رو می خوند که من به دنیا
نیومده بودم ولی از وقتی این آهنگ رو شنیدم همیشه یه چیزهایی تو ذهنم
وول می خورد...یه حس گنگ و مبهم که نمیدونستم چیه! اما حالا...یواش یواش
داره حالیم میشه اون حس ناشناخته چی بوده...آره ...دارم لمسش می کنم
حس دلتنگی برای عید ...عیدی که دیگه فقط ازش یه اسم مونده و بس...
دیگه سبزه های مادر بزرگ نیست که از اول اسفند مارو یاد اومدن بهار بندازه
دیگه حتی ماهی توی تنگ خیلی هم قرمز نیست و اگه هم قرمز باشه دیگه وقت
تحویل سال حال نداره توی تنگ بالاو پایین بپره. دیگه خونه پر از بوی لباس و
کفش نو نمیشه دیگه شاید حتی کم کم باید عطر سبزی پلو ماهی رو از یاد ببریم
این روزها بیشتر از همیشه دلم برای عید تنگ میشه ...یاد عیدهای بچگی تو
ذهنم جون میگیره و یه آه سرد همه نفس هام رو پر می کنه....نمیدونم باید منتظر
اومدن بهار و نوروز باشم یا نه...صدای قدمهاش داره میاد و من خودم رو به نشنیدن
می زنم...روم رو می کنم اونور وسعی می کنم یادم نیاد که چه قشنگی هایی تو
زندگی هامون بوده که حالا به برکت قدوم محترم یه عده همش رو فقط میتونیم
تو رویا ببینیم و با حسرت ازشون یاد کنیم...
بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی......