دغدغه ها نمی گذارند خوب فکر کنم.نمی گذارند بنویسم و حتی گاه
نمی گذارند خوب نفس بکشم.
من و اینهمه دغدغه؟؟؟؟؟اندیشه فرداو چگونه گذراندن امروز گاه خسته ام
می کند.بارها وبارها آمدم که بنویسم.شروع هم کردم اما....
پریشان گویی کار من نیست.....پاکشان کردم و باز در سکوتی سنگین
سر فرو انداختم...غرولندهای دوستانم...گله هایشان از نبودم...متلک های
شیرینشان....هیچ کدام کارساز نبود...باید دستانم آماده میشدو ذهنم مشتاق
شاید این گونه نگاشتن از من بعید باشد.با آن خنده همیشگی و شوخی های
گاه وبیگاهم.اما من خوب میدانم همه آدمها چند چهره دارند که ما شاید با
چشم خود تنها بتوانیم یکی از آنها را ببینیم....مگر آنکه چشم دل را برای دیدن
همدیگر به کار بیاندازیم...آری پشت این نقاب خندان و همیشه حاضر جواب
کودک تنها و ساکتی ایستاده که هنوز برای گم کردن عروسک محبوبش گریه
می کندو دلش به حال کفش دوزکی که روزی زیر پای دویدن هایش ناغافل له
شد میسوزد....این دخترک گاه پیدایش میشود و همه روزهای مرا با خود می برد
کجا؟؟؟؟هنوز خودم هم نمیدانم.....حال من دنبال خودم میگردم...باید خودم را
از دخترک و دنیای ساکت و اشک آلودش پس بگیرم....زمان در حال گذر است
باید پیدا شوم.....فردا میتواند خیلی دیر باشد!