سمیه من رو به یه بازی دعوت کرده .تو این بازی من باید به همه چی
اعتراف کنم.من هم که بی جنبه!!!عاشق بازی ....کلی هول شدم که
بدوم بیام بازی کنم.کی من می خوام بزرگ شم نمیدوم. اما اعترافات:
-کلا آدمی هستم حسسساس .دست و دل باز.مهربون.بی نهایت دلسوز
رک و صریح الهجه و یک راستگوی مطلق که اصلا دروغ گفتن بلد
نیستم.داشتن همه این خصوصیات اکثرا به ضررم تموم شده.
-بچه که بودم از اون بچه های ساکت گوگولی مگولی و خجالتی بودم
اه اه اه از همون بچه ها که وقتی میبینیشون دلت می خواد نیشگونشون
بگیری تا دلت خنک شه.
-هر وقت با خواهرم دعوام میشد با اینکه ازش بزرگتر بودم کتک می خوردم
آخه دلم نمیومد اون رو بزنم چون کوچیکتر بود.
-تو مدرسه همیشه میز اول مینشستم.رابطه ام با معلم ها معمولی بود
اما درسم همیشه خوب بود.چقدر یه بچه می تونه مثبت باشه؟
-همیشه دوست داشتم مبصر بشم ولی از بس آروم بودم کسی فکر
نمی کرد بتونم مبصر خوبی بشم برای همین یه بار الکی خودم
خودم رو مبصر کردم که ناظممون به این خاطر بدجوری زد تو ذوقم.
-راهنمایی که رفتم یه ذره شیطون شدم.یه ذره که چه عرض کنم
یهو شکفتم انگاری.یادمه یه بار داشتم از پنجره کلاس فرار می کردم
گیر کردم وبرگشتم دیدم ناظممون داره از تو حیاط بهم چشم غره میره.
-تو دبیرستان دیگه کاملا شکوفا شده بودم.طبع شاعریم هم چنان فورانی
نمودکه نمیشد کنترلش کرد.چند تا جایزه به خاطر شعرو قصه نویسی گرفتم.
-یادمه اولین دفتر شعرم رو در دوران اوج دموکراسی در مدارس هنگام
گشتن کیفهایمان به عنوان جنس ممنوعه گرفتند و من به این خاطر مدتها
به طرز ناجوری دپرس شدم و آن دفتر هیچ گاه پیدا نشدوشعرهای اول من
برای همیشه ناخوانده ماند.
-هم کلاسی هایم شعرها و قطعه های ادبی مرا می نوشتند و بارها آن نوشته ها را
به عنوان اس ام اس و قطعات برگزیده در مجلات دیدم امانه با نام خودم.
-در دانشگاه دانشجوی درس خوان ولی سرکلاس نرویی بودم.صبح تا بعداز ظهر تو
بوفه دانشگاه با بروبچس درس زندگی مرور می کردیم
(چقدر هم به دردمون خورد!!!)
-تو دانشگاه هر وقت بیست می گرفتم خجالت می کشیدم.چه معنی داره دانشجو
جماعت۲۰ بگیره؟
-اصلا اهل تقلب نبودم اما به خیلی ها در تقلب کردن کمک کردم.یه بار برگه زبانم
رابا دوستم عوض کردم و اشتباهی هردو اسم اورا بالای صفحه نوشتیم
اما قبل از اینکه سرمون به باد بره اون رفت و اسم مرا بالای صفحه خودش
نوشت.اون امتحان هردومون ۱۸ شدیم.
-هنوز بعد از ۶ سال مدرک لیسانسم رو نگرفتم و فقط به اخذ گواهی موقت آن
اکتفا کردم.خداییش همون مدرک موقت هم هنوز به کارم نیومده.
-در ۲۲ سالگی از ترس کوپنی شدن شوهرو بی شوهر ماندن هول شدم
به نوعی در دیگ افتادم ونشستم پای سفره عقد.جوانیه و هزار اشتباه دیگر .
-روزی که برای اولین بار رفتم روزنامه جو تحریره ابرار اقتصادی
من رو ترسوند .همه یواشکی نگاهم می کردن ومن حسابی هول شده بودم.
-دفعه اولی که برای تهیه خبر رفتم بورس تا ۱ ساعت فقط دور خودم می چرخیدم
و از دیدن اون همه مرد یکجا ترسیده بودم.
-برای گرفتن گواهینامه رانندگی دوبار رد شدم .دفعه دوم که رسما تشریف بردم
تو جوب وافسری که امتحان می گرفت یه جوری نگام کرد که انگار آدم کشتم.
-عاشق تویوتا کمری هستم و همیشه در رویاهام خودم رو پشت رل اون می بینم
خوب چیه دوست دارم دیگه!
-دوستهای خوب چندتایی دارم و برای هر کدومشون تا جایی بتونم مایه میذارم
-اوایل امسال حوزه خبری حمل ونقل را به زوربه من انداختن اما حالا اونقدر از
تنوع اون خوشم اومده که حاضر نیستم از دستش بدم.
-بچه های حوزه بورس می گن من خیلی منفعل شدم و حضورم کم رنگه.آقا جون
ما دیگه بعد از ۶ سال رنگمون تو این حوزه پریده حالا دیگه نوبت جوونهاست.
-آرزو داشتم میتونستم نویسنده بشم و از رو کتابم فیلم بسازن.خودم هم چند تا
فیلم نامه نوشتم که رفت تو نوبت مجوز گرفتن و میترسم یهو ببینم یکی دیگه
فیلمم رو به نام خودش ساخته.
-هنوز نمیدونم ته این خبرنگاری به کجا میرسم .همیشه گفتم این کار یه عشقه
نمیشه به عنوان یه شغل بهش نگاه کردفقط میدونم اصلا دغدغه سردبیر یا
مدیرمسئول شدن ندارم.
اگه من رو ول کنن تا فردا می خوام بنویسم همینجا از دوستهای عزیزم
امیرآشتیانی.رزافیروزی.حمیدرضا طهماسبی پور.نسرین خدادادی ومحبوبه مغانی
دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنن.
یادمه همیشه تو دوران تحصیل و لابلای کتابهای مذهبی خونده بودم حج
واجب رو به جا اوردن شرایط خاصی رو میطلبه که هر کسی نمیتونه
اونها رو احراز کنه.یکی از اون موارد که همیشه تو ذهنم بوده اینه که
کسی که می خواد بره حج باید از همه کس هایی که میشناسشون
حلالیت بطلبه و اگر حتی یه نفر باشه که اون رو حلا نکنه توی پذیرش
اون حج شبهه وجود داره.
حالا من در عجبم که چه جوری حاج محمود تونسته از همه کسانی که
میشناسنش حلالیت بگیره.والله تا جایی که یادمه سراغ من یکی نیومده .
حاج آقا حجکم مقبول!خداییش بیا به خاطر خداهم که شده اینقدر با اون لبخند
ملیحت مردم رو سر کار نذار.هیچ کس دلش نمیخواد تو کاری که تو توانت نیست
انجام بدی.این وعده ها دردی از کسی دوا نمی کنه.خودت باش حاج محمود
مردم دلخوش کنک نمی خوان.
من اصلا آدم سیاسی نیستم و هیچ علاقه ای هم به سیاست ندارم ولی دلم که
می سوزه نمیتونم ساکت بشینم.باشه حاجی ماتو رو حلال کردیم اما تورو به
همون خدایی که رفتی به خونه اش ناتوانی خودت تو حل مشکلات مردم رو
لای وعده های رنگ ووارنگ و نشدنی قایم نکن.
پ.ن.دوستان عزیز اگه اینجانب به دلایل امنیتی چند وقتی مفقود شدم شما
برای آزادی من وبلاگ بسازید!!!