تبليغاتX
روزهای یک روزنامه نگار
مینویسم پس هستم
 

خوب که نگاه می کنم می بینم همیشه و در هر حال که بودم

نوشتن جزلاینفک زندگی ام بوده...از روزی که توانستم کلمات رو

کنار هم بچینم شروع کردم به نوشتن...هی نوشتم و نوشتم.....چقدر

از سالهای آغاز نوشتنم میگذره.....۱۸سال....نه ۱۹سال.....یه عمره ها

از انشاهای کلاس چهارم که به خاطرش بیست گرفتم تا مقالات و

 داستان هاو نمایشنامه هایی که به خاطرشون تو مدرسه کلی معروف شدم

و به خاطر شعرهایی که استادامون تو دانشگاه از روش می نوشتن تا برای

دانشجوهای دیگرشون مثال بزنن.....هر موقع دلم میگرفت...می نوشتم

هر وقت یه اتفاق خوب می افتاد...می نوشتم.....اصلا اولین حقوقم رو تو ۲۱

سالگی از راه همین نوشتن گرفتم و تا امروز که دقیقا ۱۳روزه ۲۹سالگیم

 تموم شده همه درآمدم از راه همین نوشتن بوده و بس......اما حالا نمیدونم

چی شده که دلم نمی خواد بنویسم...خسته شدم....کلافه شدم.....نمیدونم چه

 مرگمه دیگه نوشتنم ارومم نمی کنه....دیگه قانعم نمی کنه...چرا؟؟؟؟؟؟

میخواستم وبلاگ هام رو کاملا تعطیل کنم...اما....راستش دلم نیومد!

یکی از بچه ها اومد گفت(می نویسم پس هستم.شعار بود؟) فکر کردم

خیلی فکر کردم...تو زندگیم همیشه از کسانی که شعار دادن و عمل نکردن بدم

اومده....سعی کردم مثل اونها نباشم.....پس باز م مینویسم....کی؟نمی دونم...

ولی می نویسم...به محضی که دوباره تونستم روحیه ام رو بازیابم...به محضی که

باز برای نوشتن مطلب تازه ته د لم قنچ رفت...حتما میام و مینویسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:21  توسط الهام حدادی  | 

 

تعطیل....همین وبس!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 14:32  توسط الهام حدادی  | 

 

خسته ام...به اندازه یه کوه که همیشه وایستاده و حالا از وایستادن

خسته شده خسته ام......

برایم دعا کنید...دارم تمام اعتقاداتم رو از دست میدم....دلم میخواهد

روی تمام صبرو طاقتم تف بیاندازم...خودم را به باد ناسزا بگیرم و

به همه آن چیزهایی که تا به حال سرپا نگهم داشته پشت کنم.

خدایا...میگن اینها همه امتحانه....پس ما کی فارغ التحصیل میشم خداجون

من دیگه حالم داره از این امتحان های وقت و بی وقت به هم میخوره!

آخه چقدر امتحان؟؟؟؟خدا جون میشه مارو کلا مردود کنی...من میخوام

ترک تحصیل کنم...میشه؟؟؟؟

پ.ن.خیلی خیلی خسته ام........اگه دست تو نبود تا حالا هزار بار افتاده بودم

میون همه این خستگی ها...تویی که نمیذاری فرو بریزم...ازت ممنونم...این خدا

که حسابی مارو به بازی گرفته ...باز خوبه تو هستی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 14:47  توسط الهام حدادی  | 

 

فردا یه روز خجسته و مبارکه ...روز زن...روز مادر.

البته مستحضرهستید که به پاس خدمات بی دریغ مادران و زنان این مرزو بوم

بالاخره بعداز قرنها دیه زن ومرد مسلمان برابر اعلام شد.

خوب خانمها بهتون تبریک می گم...حالا دیگه با خیال راحت میشه به قتل رسید

 یا زیر ماشین رفت .آخه قبلا همچین ته دلمون راضی نبود کسی مارو بکشه یا

 با ماشین زیرمون بگیره.

اهکی میزد مارو میکشت اون وقت نصفه دیه میداد و میرفت برای خودش

صفا می کرد!

این اصلا انصاف نبود اما حالا دیگه من یکی که خیالم راحت شد....

اما....باا ین چیزها دل ما زنها خنک نمیشه...وقتی هنوز بسیاری از قوانین

 اصلابه نفع ما نیست...وقتی هنوز خیلی جاها حقوق ما رعایت نمی شود و

در بسیاری از جاها کلا زن ها رو نمی بینند ...چه جوری ما خوشحال بشیم

 و ذوق کنیم.

دیگه چه فرقی می کنه بعد مردنمون چقدر پول به بازماندگانمون برسه...مگه

این پول هابرای بچه هامون مادر میشه ...حالا شاید شوهرهامون به نوایی برسن

 اما برای والدین و بچه یه زن هیچ وقت چیزی عوض نمیشه .

حالا هی بیایید برای زنها هفته و روز بگیرید و با القاب آسمانی ازش تجلیل کنید

این ها کدام یک از دردهای بزرگ زنان سرزمین مرا حل می کند؟؟؟؟

زنانی که پا به پای مردان زحمت می کشند....به وظایف مادری و همسری خود

 میرسندو درآخر حقوق و مزایایشان نصف مردانیست که شاید به اندازه آنها نیز

کار نکنندزنانی که اگر بخواهند در کوچه وخیابان مقابل اهانت یا حرف ناشایستی که

بهشون زده شده از خود دفاع کنن به بدترین صفت ها متهم میشوند و برای حفظ

آبروی خود باید هرچیزی رو بشنوند...سکوت کنند و با دلی شکسته بگذرند.

آری زخم دل زنان سرزمین من در یک روز و با یک تبریک مداوا نمیشود.

این زنان دردی در دل دارند که پشت سکوت نجیبانه شان پنهان شده .

در طول تاریخ چه پدرها که ظالمانه دخترانشان را به بند تعصبات کوکورانه

خود کشیده اند و گاها آنان را قربانی خواسته های مستبدانه خود کرده اند.

چه زیادند زن هایی که زیر مشت و لگد همسرانشان جان داده اند یا اگر هم

نمرده اند تا روزی که زنده اند زخم جور شوهرانشان را بر دل و جسم خود

تحمل می کنند.

و هنوز هستند زنانی که به خاطر لقمه ای نان برای سیر کردن فرزندان خود

ناچارندهر ظلم و ستمی از جانب کارفرما رابه جان بخرند تا مبادا همان لقمه نان

 از سفره شان دریغ شود.

زنان سرزمین من....تمام روزها از آن شماست....زندگی سراسر مقدستان مبارک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 11:42  توسط الهام حدادی  | 

 

خوب به میمنت و مبارکی جدول خاموشی ها در سطح استان تهران هم اعلام

شدواز این پس شهروندان محترم میتوانند کلیه امور خودرا با توجه به این

جدول زمانبندی شده تنظیم کنند تا خدای ناکرده فردا گله ای چیزی پیش نیاد

یادمه جوون تر که بودیم می گفتند لامپ اضافه خاموش ولی از ان جاییکه علم

بسی پیشرفت نمونده دیگر خاموش کردن یه لامپ کاری از پیش نمی بره و لازم

است تمام لامپ ها رو خاموش کنیم تا شاید فرجی بشه و از این بحران نجات پیدا

کنیم...تازه این همه موضوع نیست...اگه دقت کرده باشید تازگی ها فشارآب هم در

بسیاری مناطق تهران به حداقل خود رسیده و برای یک استحمام کوتاه  باید یه

چند ساعتی وقت بگذارید و من پیشنهاد می کنم از کتاب .روزنامه .بازی فکری و

گیم موبایل در این تایم استفاده کنید که حوصله تون سر نره و این وسط ها اگه آب

مورد نیازتون جمع شد می توانید به امر زمان بر استحمام بپردازید.

البته میدونید که با این اوصاف استفاده از کولر رو باید جزو کارهای تفننی و

 تفریحی محسوب کنید چون ممکنه با استفاده زیاد از این وسیله زاید و بیخود

آب آشامیدنی خودرا هم از دست بدیم و دیگه اون رو نمیشه با هیچی جبران کرد.

حالا عزیزان زیاد غصه نخورید ...این جدول خیلی از مشکلات رو حل می کنه.

چه جوری؟

می گم براتون:مثلا اگه یکی عروسی داره میتونه ببینه اون شب خاص کدوم

منطقه برقش دیروقت میره بره عروسیش رو اونجا بگیره.یا یکی درس داره بره

 ببینه خونه کدوم عمه .خاله.دایی یا عمو برق هست خودش رو بیاندازه اونجا...یا

 اینکه اگه وسط روز قراره برق بره برای اون روز برنامه ریزی کنه و یه جایی که

برق هست چترش رو باز کنه و آره! اینجوری نه تنها در جریان این خاموشی ها

زیان نمی کنه بلکه باب دیدوبازدید هم باز می شه و همه چی فقط محدود به

ایام نوروزنمیشه.

این امر فواید بسیاری هم داره که اینجا مجال نیست تا براتون بگم.

پس نتیجه میگیریم که خاموشی ها نه تنها بد نیست بلکه بسیار هم مفید می باشد

پس دوستان همگی با هم تمام لامپها خاموش.

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 12:57  توسط الهام حدادی  | 

می گم این حجاب هم عجب مقوله پیچیده ای شده ها!

یه جا مثل کشور عزیزمون به زور می خوان روسری ها

رو تبدیل به چادر و پوشیه کنن و یه جا همین چند کیلومتری ما

دارن زنان را به جرم با حجاب بودن از بسیاری از حقوق مسلمشون

محروم می کنن!

بالاخره ما نفهمیدیم این حجاب چیز خوبیه یا بد!در حال حاضر اگه از

بعضی جوون های ما بپرسن حتما خواهند گفت چیز بدیه چون آرامش

 و امنیت رو به خاطرش از ما گرفتندو به بهانه رعایت نکردن اون

هر توهینی به ما می کنند و باید وحشیانه ترین رفتارها رو تحمل کنیم

اگر هم از زنان ترکیه بپرسیم آنها هم می گویند حجاب چیز خوبی نیست

چرا که ما به خاطر داشتنش داریم از حقوق خود محروم میشیم.

حقیقت اینه که حجاب خیلی هم چیز خوبیه به شرطی که به شیوه

درستش در جامعه شناسانده بشه و زنان یک کشور به دلخواه خود

آن را برگزینند و از آن استفاده کنند...اصولا دموکراسی چیز خیلی

خوبیه که متاسفانه این روزها اثری از آن نیست...مردم باید در انتخاب

پوشش خود آزاد باشند...در حال حاضر نه روندی که در کشورمان حاکم است

صحیح و اصولیست نه قانون مسخره ای که در ترکیه وضع شده است.

اگر ما دم از جمهوری و دموکراسی می زنیم باید مردم را آزاد بگذاریم

این سیستم تنها حکومت استبدادی رو تداعی می کنه

درسته حجاب از نظر دینی بر ما واجبه اما فرق ما با اون قانون گذاران

لاییک ترکیه چیه؟؟؟؟اونها به زور روسری از سر زنان بر میدارند و ما

به زور می خواهیم زنانمان را با حجاب کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 11:47  توسط الهام حدادی  | 

 

اگه می بینید پیدام نیست به این خاطره که هرمطلبی به ذهنم میرسه

بنویسم بقیه عزیزان قبل از من زحمتش رو میکشن و من هم کلا

اهل نوآوری و شکوفایی هستم و نمیتونم مطلب تکراری بنویسم.

اوضاع و احوال جهان آنطور که در خبرها شنیده می شود قمر درعقرب

است و  کمبود مواد غذایی حتی در کشورهای از ما بهترون داد مردم مرفه

اونجا ها رو هم دراورده ...دیگه چه برسه به مملکت گل و بلبل ما که بیش از

نیمی از جمعیتش زیر خط فقر تشریف دارن....حالا شما هی بیایید بگید تقصیر

این دولت کریمه بوده...بابا چه ربطی به این طفلکی ها داره؟؟؟؟ این عزیزان دل

که به شدت دارند خودشون رو برای رفاه حال مردم می کشند...دیگه چی

می خواهید از جونشون؟

همین برادر رییس جمهور!نمی بینید چطور زحمت مسافرت به استانهای محروم رو

به خودش میده و این اعضای کابینه طفلی رو هی با خودش می بره محرومیت ها

رو مشاهده کنند و چاره ای بیاندیشند؟

خوب دیگه چی کار کنه؟؟؟؟تازه کلی مصوبه های رنگارنگ توسط همین

غیور مردان ابلاغ میشه و گروگر این مناطق محروم دارند پیشرفت می کنند...

نمی بینید؟نه؟

خوب این دیگه! ایراد از چشمان شماست که بر روی واقعیت ها بسته شده!!!

تازه این که چیزی نیست ...عزیزان دل ما در راس مملکت نه تنها به فکر

 دلبندان این مرزو بوم هستند که به جوانان فلسطین و لبنان هم بسیار فکر

 می کنند!این فکر کردن که خشک و خالی نمیشه...بالاخره چی ؟

بی مایه فطیره!

حالا شما هی بیایید بنالید...هی غصه میل کنید...هی تو سرخودتون بزنید که چرا

این دولت کریمه کاری نمی کنه!ای بابا...این همه کار...چرا اینقدر پرتوقع تشریف

 داریدمردم ایران باید قانع باشند.مگه زمان جنگ اوضاع اقتصادی مثل الان

 نبود؟؟؟خوب فکر کنید الان هم همون وقته تازه کلی هم باید ذوق کنید که

از توپ و تانک و ضد هوایی و آژیر قرمز خبری نیست و مجبور هم نیستیم

به پناهگاه بریم...فقط یه کم قحطی اومده که اصلا مهم نیست...

به نظر شما مهمه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:5  توسط الهام حدادی  | 

 

خداروشکر این نمایشگاه کتاب امروز تموم میشه!

من که امسال در پی یه حماقت ناگهانی تازه وسط هفته که

به نظرم خلوت ترین موقع نمایشگاهه پاشدم رفتم ....ولی نمیدونید

چه بدوبیراه هایی به خودم گفتم و چقدر از دست خودم شاکی شدم

که خام گشته و روانه نمایشگاه شدم....اصلا مارو چه به نمایشگاه کتاب

رفتن؟؟؟این جور نمایشگاه ها رو میذارن تا ملت برن حال کنن ...خوش

بگذرونن عره و عوره وشمسی کوره با هم قرار بذارن برن !

اصلا مگه این جور نمایشگاه هابه درد ما میخوره؟؟؟؟؟

 نه به خدا! فقط حرص میخوریم و ویلون میشیم و

دست از پا درازتر برمی گردیم..حالا اون موقع که نمایشگاه بین المللی بود

باز یه داستان دیگه ای داشت!

خلاصه سال دیگه اگه عمری بود من که نمیرم ...اصرار هم نکنید که

 راه نداره!

ولی خیالم راحت شد تموم شد ها!چون همش دلم میسوخت ...آخه من

کتاب خیلی دوست دارم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 10:34  توسط الهام حدادی  | 

 

وظیفه شناسی خیلی چیز خوبیه!قبول دارید که؟

آره... ما این صفت پسندیده رو تازگی ها تو یکی از شهرستان ها به وضوح

مشاهده کردیم و بسی لذت بردیم!!!

۵شنبه گذشته هیاتی بلند پایه از خبرنگاران برای دیدار ازیک مجتمع اوره و

 آمونیاک به عسلویه رفتند و من هم در این هیات بلند پایه حضور داشتم!!!

میدونید که در برنامه های بازدید گاهی خبرنگاران یا دبیران سرویس همکاران

خود رو جای خودشون میفرستن و در این سفر هم بعضی بچه ها جای دبیرسرویس

 یا همکارشون اومده بودند.در فرودگاه تهران اصولا با بلیط کاری ندارند و

کارت پروازبرای رد شدن کافیه اما در عسلویه.....

جاتون خالی بعد از یه برنامه فشرده و خسته کننده با ۵ساعت

تاخیر پرواز بالاخره رفتیم فرودگاه که به امید خدا پرواز کنیم به سوی دیار خود

در این هنگام ماموری که باید از اون عبور می کردیم و وارد سالن انتظار پرواز

میشدیم چون خیلی وظیفه شناس بود گفت که خانم ها و آقایون لطفا کارت شناسایی

روکنید!!!!!!

حلا باز خوبه من یه گواهینامه همراهم بود وگرنه فکر کنم باید می موندم

 همونجا...بعضی بچه ها اسم کوچیکشون در شناسنامه یه چیز دیگه بودو

 بلیت به اسمی صادر شده بود که معمولامطالبشون با آن نام چاپ میشه

اون آقا وظیفه شناسه گفت این ها نمیتونن برن تو....ای بابا! حالا اسم

کوچیکشون مستعاره خوب چیه مگه!

حالا از بچه ها اصرارو از اون آقا وظیفه شناسه انکار...حالا اونهایی

که بلیط همکارشوندستشون بود که اصلا هیچ رقمه راه نداشت برن تو ...

خلاصه مسئولین همراه هی رفتن اتاق این و هی رفتن اتاق اون و حتی

مدیر فرودگاه اومد و پادرمیونی کردو به اون مامور وظیفه شناس گفت

اینها یه جمعند همه با هم از تهران اومدن بذار برن تو....مگه جیگر کوتاه میومد؟!

خلاصه اونقدر این آقا وظیفه شناس بود که کل مدیران بخش های مختلف فرودگاه

 وارد عمل شدن تا طرف کوتاه بیاد و به سلامتی بچه ها تونستن از این

 دروازه فتح نشدنی عبورکنند.

واقعا فکرش رو بکنید اگر از این دست انسان های وظیفه شناس در مملکت ما یه

چند تاییبیشتر وجود داشتند چی می شد؟؟؟

آدم واقعا لذت می بره میبینه یه نفر چطور پایبند به قوانین و اصول و مقرراته...

خلاصه عزیزان اگه سروکارتون به عسلویه افتاد سعی کنید به هیچ عنوان با

 بلیط کس دیگه نرید و حتی اگه اسمتون غضنفر هم بود با همون اسم بلیط بگیرید

وگرنه اونجا موندنی میشید!از ما گفتن بود....

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 10:38  توسط الهام حدادی  | 

 

یه مدته همش می خوام بیام مطلب جدید بذارم اصلا نمیشه

میدونم از بس اومدید و همین مطلب تکراری رو خوندید دیگه حالتون بد شده

چی کار کنم اونقدر سرم شلوغه که خودم هم رو هم گم کردم

حالا حتما فکر می کنید دارم پول پارو می کنم

ای بابا! پول کجا بود؟

نیست ما یه روزنامه متعلق به بخش خصوصی هستیییییییییییم

دلیل نداره دستمزد مطابق قانون بگیریم...درضمن دلیل هم نداره میزان

کاری که انجام میدیم مثل بقیه جاها باشه...از اونجایی که در یک روزنامه

متعلق به بخش خصوصی کار می کنیم موظفیم یه تنه ۳الی ۴صفحه در روز

ببندیم .برنامه های خبری رو پوشش بدیم.یه کار عالی و تمام عیار ارائه بدیم

یه خبرنگار منظم باشیم و تاخیر نداشته باشیم.مرخصی نریم و با التماس ماهی

یه روزالبته فقط در صورتی که رو به موت باشیم و اتفاق غیر مترقبه ای مثل

 آتش سوزی و خدای ناکرده عزاو ...پیش بیاد میتونیم داشته باشیم.حقوق....ای بابا

چقدر پررو تشریف دارید!

مگه شما برای پول کار میکنید...تورم؟...مگه تقصیر کارفرماست که همه چی

قیمتش ۱۰برابر شده شما همون با حقوق ۳سال پیش باید کار کنی و صدات دربیاد

اخراجی البته چون ما متعلق به بخش خصوصی هستیم معمولا همه جا آسمون

برامون همین رنگه و اگه خیلی زرنگ باشیم می تونیم برای بخش غیرخصوصی

 به صورت حق التحریر کار کنیم و تازه باید کلی سفارش بشیم که به مطالبمون

نگاه کنن ببنن می تونن چاپش کنن یا نه!

خلاصه کنم در این بخش خصوصی فعالیت کردن خیلی داره به ما خوش می گذره و

تازه خبر ندارید این انتخاب خودمون بوده که اومدیم اینجا!تقصیر کسی نیست.

همه مشکلات اعم از گرانی .تورم.مشکلات مالی و غیر مالی....فقط و فقط

 مال کیه؟

من من کله گنده!!!!

پ.ن.اینطوری پوزخند نزنید و نگید مگه مجبوری تحمل کنی؟ آره مجبورم حالا چی

 می گی؟کاربهترسراغ داری مردی پیشنهاد بده نامردم اگه قبول نکنم!

پ.ن۲.خودم هم میدونم روزنامه نگاری عشقه ...پس لطفا این مسئله رو گوشزد

 نکنید!

البته فکر نمی کنم کارفرمای عزیز از جنبه رمانتیکش با این قضیه برخورد کرده

باشه ها!

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 15:2  توسط الهام حدادی  | 

 

سلام بهار جان خوبی !

خوش آمدی

از این طرفها!

پارسال که آمدی دل و دماغی نداشتم برای دیدنت

امسال که امدی آغوشم را باز کردم

برای به آغوش کشیدنت

آن طور متعجب نگاهم نکن

همیشه که نباید از پاییز و دلتنگی هایش گفت

و از زمستان و سردی اش

این بار میخواهم از تو بگویم

که سالم با تو نکو شود

مگه نشنیدی که می گن

سالی که نکوست از بهارش پیداست

پس بهار من خوش باش و مبارک

تا سالم تا سیصدو شصت و ششمین روزش

مبارک باشد

راستی میدانستی امسال کبیسه است!

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:53  توسط الهام حدادی  | 

 

این روزها همه دلبستگی های بی مزه ام به این کار پر دردسر را

نادیده گرفته ام و دلم  میخواهد که روزنامه نگار نباشم

کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک کارگر بودم

آن وقت کارفرما باید حداقل دستمزد و حقوق تعیین شده در وزارت کار

را می پرداخت و آن وقت شاید میتوانستم منتظر آمدن بهار باشم

کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک نقاش بودم

آن وقت نقاشی هایم را حراج می کردم و از پولش برای عید بچه ام

لباس می خریدم و اینقدر غصه نمی خوردم تا دق کنم

کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک فروشنده دوره گرد بودم

در آن صورت هرروز که بساطم را پهن می کردم امیدداشتم امروز

بیشتر از روز قبل بفروشم با پولش تعطیلات عید را بگذرانم

کاش به جای اینکه روزنامه نگار بودم یک مهندس بودم

آن وقت شب عیدی تا صبح روی یه پروژه کار میکردم و با پولش

چاله چوله های زندگی را که تعدادش این روزها زیاد شده پر می کردم

کاش به جایی که روزنامه نگار بودم یک جراح بودم

آن وقت با انجام چند جراحی بیشتر تمام دغدغه های مالی ام تمام میشد

اما ...متاسفانه یک روزنامه نگارم....کمتر از یک کارگر.یک نقاش

یک فروشنده دوره گرد.یک مهندس و یک جراح

هیچ جا شغل مارا به عنوان یک واحد صنفی قبول ندارند

کسی مارا نمی بیند و نمیشناسد

هیچ کس خود راموظف به رعایت از حقوق مسلم ما نمیداند

با این حال آیا باز هم بایداز روزنامه نگار بودن خود راضی باشم

تاوان یک عشق چیست؟

من دارم تاوان عشق به نوشتن را به بدترین نوع ممکن می پردازم

از صبح تا شب دنبال خبر به هر جا سر میکشم

تا جان در بدن دارم برای پر کردن صفحه های روزنامه تلاش می کنم

یخ حوض میشکنم از این جا تا اونجا.....

کارو سخت و زیان آور همین است دیگر!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 15:54  توسط الهام حدادی  | 

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم....

 

خدارحمت کنه فرهاد رو...وقتی که این آهنگ رو می خوند که من به دنیا

نیومده بودم ولی از وقتی این آهنگ رو شنیدم همیشه یه چیزهایی تو ذهنم

وول می خورد...یه حس گنگ و مبهم که نمیدونستم چیه! اما حالا...یواش یواش

داره حالیم میشه اون حس ناشناخته چی بوده...آره ...دارم لمسش می کنم

حس دلتنگی برای عید ...عیدی که دیگه فقط ازش یه اسم مونده و بس...

دیگه سبزه های مادر بزرگ نیست که از اول اسفند مارو یاد اومدن بهار بندازه

دیگه حتی ماهی توی تنگ خیلی هم قرمز نیست و اگه هم قرمز باشه دیگه وقت

تحویل سال حال نداره توی تنگ بالاو پایین بپره. دیگه خونه پر از بوی لباس و

کفش نو نمیشه دیگه شاید حتی کم کم باید عطر سبزی پلو ماهی رو از یاد ببریم

این روزها بیشتر از همیشه دلم برای عید تنگ میشه ...یاد عیدهای بچگی تو

ذهنم جون میگیره و یه آه سرد همه نفس هام رو پر می کنه....نمیدونم باید منتظر

اومدن بهار و نوروز باشم یا نه...صدای قدمهاش داره میاد و من خودم رو به نشنیدن

می زنم...روم رو می کنم اونور وسعی می کنم یادم نیاد که چه قشنگی هایی تو

زندگی هامون بوده که حالا به برکت قدوم محترم یه عده همش رو فقط میتونیم

تو رویا ببینیم و با حسرت ازشون یاد کنیم...

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی......


+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 14:34  توسط الهام حدادی  | 

 

دغدغه ها نمی گذارند خوب فکر کنم.نمی گذارند بنویسم و حتی گاه

نمی گذارند خوب نفس بکشم.

من و اینهمه دغدغه؟؟؟؟؟اندیشه فرداو چگونه گذراندن امروز گاه خسته ام

می کند.بارها وبارها آمدم که بنویسم.شروع هم کردم اما....

پریشان گویی کار من نیست.....پاکشان کردم و باز در سکوتی سنگین

سر فرو انداختم...غرولندهای دوستانم...گله هایشان از نبودم...متلک های

شیرینشان....هیچ کدام کارساز نبود...باید دستانم آماده میشدو ذهنم مشتاق

شاید این گونه نگاشتن از من بعید باشد.با آن خنده همیشگی و شوخی های

گاه وبیگاهم.اما من خوب میدانم همه آدمها چند چهره دارند که ما شاید با

چشم خود تنها بتوانیم یکی از آنها را ببینیم....مگر آنکه چشم دل را برای دیدن

همدیگر به کار بیاندازیم...آری پشت این نقاب خندان و همیشه حاضر جواب

کودک تنها و ساکتی ایستاده که هنوز برای گم کردن عروسک محبوبش گریه

می کندو دلش به حال کفش دوزکی که روزی زیر پای دویدن هایش ناغافل له

شد میسوزد....این دخترک گاه پیدایش میشود و همه روزهای مرا با خود می برد

کجا؟؟؟؟هنوز خودم هم نمیدانم.....حال من دنبال خودم میگردم...باید خودم را

از دخترک و دنیای ساکت و اشک آلودش پس بگیرم....زمان در حال گذر است

باید پیدا شوم.....فردا میتواند خیلی دیر باشد!

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 12:3  توسط الهام حدادی  | 

 

سمیه من رو به  یه بازی دعوت کرده .تو این بازی من باید به همه چی

اعتراف کنم.من هم که بی جنبه!!!عاشق بازی ....کلی هول شدم که

بدوم بیام بازی کنم.کی من می خوام بزرگ شم نمیدوم. اما اعترافات:

-کلا آدمی هستم حسسساس .دست و دل باز.مهربون.بی نهایت دلسوز

رک و صریح الهجه و یک راستگوی مطلق که اصلا دروغ گفتن بلد

نیستم.داشتن همه این خصوصیات اکثرا به ضررم تموم شده.

-بچه که بودم از اون بچه های ساکت گوگولی مگولی و خجالتی بودم

اه اه اه از همون بچه ها که وقتی میبینیشون دلت می خواد نیشگونشون

بگیری تا دلت خنک شه.

-هر وقت با خواهرم دعوام میشد با اینکه ازش بزرگتر بودم کتک می خوردم

آخه دلم نمیومد اون رو بزنم چون کوچیکتر بود.

-تو مدرسه همیشه میز اول مینشستم.رابطه ام با معلم ها معمولی بود

اما درسم همیشه خوب بود.چقدر یه بچه می تونه مثبت باشه؟

-همیشه دوست داشتم مبصر بشم ولی از بس آروم بودم کسی فکر

نمی کرد بتونم مبصر خوبی بشم برای همین یه بار الکی خودم

خودم رو مبصر کردم که ناظممون به این خاطر بدجوری زد تو ذوقم.

-راهنمایی که رفتم یه ذره شیطون شدم.یه ذره که چه عرض کنم

 یهو شکفتم انگاری.یادمه یه بار داشتم از پنجره کلاس فرار می کردم

گیر کردم وبرگشتم دیدم ناظممون داره از تو حیاط بهم چشم غره میره.

-تو دبیرستان دیگه کاملا شکوفا شده بودم.طبع شاعریم هم  چنان فورانی

 نمودکه نمیشد کنترلش کرد.چند تا جایزه به خاطر شعرو قصه نویسی گرفتم.

-یادمه اولین دفتر شعرم رو در دوران اوج دموکراسی در مدارس هنگام

گشتن کیفهایمان به عنوان جنس ممنوعه گرفتند و من به این خاطر مدتها

به طرز ناجوری دپرس شدم و آن دفتر هیچ گاه پیدا نشدوشعرهای اول من

برای همیشه ناخوانده ماند.

-هم کلاسی هایم شعرها و قطعه های ادبی مرا می نوشتند و بارها آن نوشته ها را

به عنوان اس ام اس و قطعات برگزیده در مجلات دیدم امانه با نام خودم.

-در دانشگاه دانشجوی درس خوان ولی سرکلاس نرویی بودم.صبح تا بعداز ظهر تو

بوفه دانشگاه با بروبچس درس زندگی مرور می کردیم

(چقدر هم به دردمون خورد!!!)

-تو دانشگاه هر وقت بیست می گرفتم خجالت می کشیدم.چه معنی داره دانشجو

جماعت۲۰ بگیره؟

-اصلا اهل تقلب نبودم اما به خیلی ها در تقلب کردن کمک کردم.یه بار برگه زبانم

 رابا دوستم عوض کردم و اشتباهی هردو اسم اورا بالای صفحه نوشتیم

اما قبل از اینکه سرمون به باد بره اون رفت و اسم مرا بالای صفحه خودش

 نوشت.اون امتحان هردومون ۱۸ شدیم.

-هنوز بعد از ۶ سال مدرک لیسانسم رو نگرفتم و فقط به اخذ گواهی موقت آن

اکتفا کردم.خداییش همون مدرک موقت هم هنوز به کارم نیومده.

-در ۲۲ سالگی از ترس کوپنی شدن شوهرو بی شوهر ماندن هول شدم 

به نوعی در دیگ افتادم ونشستم پای سفره عقد.جوانیه و هزار اشتباه دیگر .

-روزی که برای اولین بار رفتم روزنامه جو تحریره ابرار اقتصادی

من رو ترسوند .همه یواشکی نگاهم می کردن ومن حسابی هول شده بودم.

-دفعه اولی که برای تهیه خبر رفتم بورس تا ۱ ساعت فقط دور خودم می چرخیدم

و از دیدن اون همه مرد یکجا ترسیده بودم.

-برای گرفتن گواهینامه رانندگی دوبار رد شدم .دفعه دوم که رسما تشریف بردم

تو جوب وافسری که امتحان می گرفت یه جوری نگام کرد که انگار آدم کشتم.

-عاشق تویوتا کمری هستم و همیشه در رویاهام خودم رو پشت رل اون می بینم

خوب چیه دوست دارم دیگه!

-دوستهای خوب چندتایی دارم و برای هر کدومشون تا جایی بتونم مایه میذارم

-اوایل امسال حوزه خبری حمل ونقل را به زوربه من انداختن اما حالا اونقدر از

تنوع اون خوشم اومده که حاضر نیستم از دستش بدم.

-بچه های حوزه بورس می گن من خیلی منفعل شدم و حضورم کم رنگه.آقا جون

ما دیگه بعد از ۶ سال رنگمون تو این حوزه پریده حالا دیگه نوبت جوونهاست.

-آرزو داشتم میتونستم نویسنده بشم و از رو کتابم فیلم بسازن.خودم هم چند تا

فیلم نامه نوشتم که رفت تو نوبت مجوز گرفتن و میترسم یهو ببینم یکی دیگه

فیلمم رو به نام خودش ساخته.

-هنوز نمیدونم ته این خبرنگاری به کجا میرسم .همیشه گفتم این کار یه عشقه

نمیشه به عنوان یه شغل بهش نگاه کردفقط میدونم اصلا دغدغه سردبیر یا

مدیرمسئول شدن ندارم.

اگه من رو ول کنن تا فردا می خوام بنویسم همینجا از دوستهای عزیزم

امیرآشتیانی.رزافیروزی.حمیدرضا طهماسبی پور.نسرین خدادادی ومحبوبه مغانی

دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 13:24  توسط الهام حدادی  | 

 

یادمه همیشه تو دوران تحصیل و لابلای کتابهای مذهبی خونده بودم حج

واجب رو به جا اوردن شرایط خاصی رو میطلبه که هر کسی نمیتونه

اونها رو احراز کنه.یکی از اون موارد که همیشه تو ذهنم بوده اینه که

کسی که می خواد بره حج باید از همه کس هایی که میشناسشون

حلالیت بطلبه و اگر حتی یه نفر باشه که اون رو حلا نکنه توی پذیرش

اون حج شبهه وجود داره.

حالا من در عجبم که چه جوری حاج محمود تونسته از همه کسانی که

میشناسنش حلالیت بگیره.والله تا جایی که یادمه سراغ من یکی نیومده .

حاج آقا حجکم مقبول!خداییش بیا به خاطر خداهم که شده اینقدر با اون لبخند

ملیحت مردم رو سر کار نذار.هیچ کس دلش نمیخواد تو کاری که تو توانت نیست

 انجام بدی.این وعده ها دردی از کسی دوا نمی کنه.خودت باش حاج محمود

مردم دلخوش کنک نمی خوان.

من اصلا آدم سیاسی نیستم و هیچ علاقه ای هم به سیاست ندارم ولی دلم که

می سوزه نمیتونم ساکت بشینم.باشه حاجی ماتو رو حلال کردیم اما تورو به

همون خدایی که رفتی به خونه اش ناتوانی خودت تو حل مشکلات مردم رو

لای وعده های رنگ ووارنگ و نشدنی قایم نکن.

پ.ن.دوستان عزیز اگه اینجانب به دلایل امنیتی چند وقتی مفقود شدم شما

برای آزادی من وبلاگ بسازید!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 14:7  توسط الهام حدادی  | 

 

جناب رییس جمهور دیشب در خلال سخنان خود یه جمله گفت

که من اگه راجع بهش مطلب ننویسم می میرم.

آقا فرمودند:بورس فعال و بانشاط است!

آره؟؟؟؟؟؟

می بینم از چند کیلومتری بورس صدای دست و بشکن و نی ناش ناش

 میادپس نگو به خاطر نشاط بورسه.

پس همینه که این سهامدارهای حاضر در بورس خیلی سرخوشند

و دارن بشکن زنان از سودهای کلانی که برده اند تعریف می کنند.

عجب!!!این نشاط بورس عجب مقوله پنهانیه که با چشم غیر مسلح

 نمیشه اون رو دید .البته خوب در داشتن دید بصیرت جناب محمود که

 شکی وجود نداره ایشون اصولا چیزهایی را که وجود هم نداره می بینن

 که نمونه اش همین نشاط بورسه .

ای دل غافل!!!! مارو باش که فکر می کردیم این بورس ما طفلی شده

و باید براش دل سوزوند نگو اونی که باید براش دل سوزوند ماییم که از

 همه جااساسا بی خبریم.

پس چی می گن این سهامدارهای جز که آی پولمون رو از دست دادیم آی بدبخت

شدیم؟می بینید توروخدا چه آدمهای دروغگویی دوروبر مارو گرفتن!

منم حسسسسساس

چقدر همیشه دلم براشون سوخته و غصه خوردم.نگو تا حالا داشتم گول می خوردم

من که عمرا نمیام حرف رییس جمهور مملکت رو قبول نکنم و به حرف یه عده آدم

که حالا دوزار از پولشون کم شده و شلوغش کردن گوش بدم.

اصلا کی گفته بورس ما سودآور نیست .کی گفته سهامدارها همه دارو ندارشون

رو تو این بورس از دست دادن.کی گفته بعضی از شرکتها نسبت به پرداخت سود

 سهام تعلل می کنند.کی گفته نماد خیلی از این شرکتها سالهاست بسته است.کی

 گفته خیلی از سهام چنان رو دست مردم مونده که شده آیینه دقشون؟

اونهایی که از وضع بورس گله دارند مگه کورند؟چرا پس هیچ کس این همه

 نشاط رو تو بورس نمی بینه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 15:1  توسط الهام حدادی  | 

 

این روزها باز دست ودلم به نوشتن نمی رود.

البته اونقدر درگیر برنامه های خبری ریزودرشت هستم که چندان

نمی تونم روی مطالبی که دلم میخواهد بنویسم  تمرکز کنم.

از بد روزگار نه کتاب تازه ای خوندم نه فیلم تازه ای دیدم که بخوام راجع بهش

مطلب بنویسم پس اجالتا سکوت می کنم.

البته این سکوت سریالی من شامل تمام وبلاگهام میشه ها.فکر نکنید فقط مال

این یکیه!اونهایی که آدرس وبلاگ های دیگه ام رو دارن می تونن راجع به

صحت گفتارم شهادت بدن.

خداییش این هم یه جور عذابه برای ما که مدام در حال نوشتنیم.یهو به خودمون

میاییم می بینیم داریم صبح تا شب همه چیز می نویسیم به جز مطالبی که دلمون

 می خواد.این خبرها و گزارشات و تحلیل ها داره بدجوری کلافم می کنه...پس

چرا نمیتونم یه چیزی بنویسم که دلم تازه بشه؟؟؟؟

کاش میتونستم همه توانم رو جمع کنم تو قلمم و برای یه بار هم که شده بنویسم

چقدر خسته ام و چقدر نیاز به یه ....یه....چی؟؟؟؟نیاز به چی دارم؟؟؟؟؟کاش

میدونستم این یکی رو....

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 15:39  توسط الهام حدادی  | 

 

این مدت که نوشتنم نمیومد چند تا مطلب به ذهنم رسید اما از

اونجاییکه دست و دلم هیچ رقمه رضایت نمیداد بی خیال نوشتن شدم

اما حالا که یه کمی دستم برای نوشتن داره یاری می کنه می تونم به

چند تاش اشاره کنم:

۱.در ابتدا باید به خودمون یعنی ایرانی های آریایی تبریک ویژه بگم

به این خاطر که محمود عزیز با شرکت در نشست شورای همکاری

خلیج فارس (ببخشید خلیج عربی)خط بطلانی به ضخامت تمام تاریخ

کشید بر نام پر صلابت خلیج فارس و به جهانیان ثابت کرد که ما هر

چه می گوییم چرت و پرت است و هر چه شما می گویید همان درسته!

آخه یکی نیست بگه مگه آدم مجبوره یه چیزی بگه بعد بیاد بزنه تو دهن

 خودش؟...احتمالا اون دفعه هم اعتراض شده بود از خجالت مردم بوده

وگرنه اینجور که بوش میاد طرف همچین هم بدش نمیاد عرب محسوب بشه!

۲.برای سالروز سقوط اون هواپیمای معروف ....هنوز اونقدر داغ تازه است

که نمیتونم چیزی بگم...یاران چه غریبانه ...رفتند از این خانه.....یادشان گرامی

اما یه چیز...عنوان شهید دادن به ان عزیزان چیزی را برای خانواده ها و

 همکارانشان عوض نمی کند و اعتراض خانواده شهدا به این اقدام....

کمی بی انصافی بود.

۳.بابا رحمتی جون ول کن این میز وزارت رو ...چیه دو دستی چسبیدی بهش؟

بهت می گیم بازنشسته شدی قهر می کنی!ازت می پرسیم استعفا دادی ترش

 می کنی اخم می کنی....این که نشد جان من.البته اینکه شما هم به با کفایتی

و با لیاقتی خیلی از وزرای کابینه هستی شک نداریم !ولی خوب بهتر نیست به

 افراد لایقی مثل خودت هم فرصت تجربه کردن بدی؟حیفه افراد جدید هم باید بیان

 در امر آبادانی کشور!!!!!قدم های بزرگ بردارن.

ببین وزیری هامانه رفت فرشیدی رفت قبل از اون هم طهماسبی و ناظمی اردکانی

و کاظمی رفتن...الهی بگردم میدونم سخته اما راه رفتنی رو باید رفت تو که خودت

 توراهی بهتر میدونی.

۴.من فکر می کنم همون بهتر که نوشتنم نمیومد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 15:45  توسط الهام حدادی  | 

 

از اونجاییکه مطالبی که این روزها به ذهنم میرسه بسیار بوداراست

می ترسم نوشتن آنها مشام عده ای را بیازارد و نتیجتا مرا از هستی

ساقط کنند و از آن جاییکه به هیچ عنوان سرم درد نمی کند پس لزومی ندارد

دستمالی به آن ببندم.بنابراین ترجیح می دهم درمورد مسائل بودار مطلقا چیزی

نگویم اما....نمی توانم شادی زائدالوصف خودم از استعفای خوش یمن جناب

وزیر آموزش و پرورش را پنهان کنم.

حالا یکی نیست به من بگه این طفل معصوم چی کار به تو داشته؟یا چه هیزم

تری به تو فروخته؟هیچی آقا .مگه قراره ما با هر کی مخالفت می کنیم خصومت

شخصی باهاش داشته باشیم؟

حالا که اینطور شد اصلا دلیل خوشحالی ام را نمی گویم تا تو خماریش بمانید.

به نظر شما گزینه بعدی برای وزارت چه کسی میتواند باشد؟

-پسرخاله دسته دیزی همسایه محمود اینها

-دوست دوران مهدکودک برادر زن محمود اینها

-یکی از گزینه های پیشنهادی قدیم که رای اعتماد نیاورد .با این امید که دلایل

عدم صلاحیت اون از یادهارفته باشد

-به من پیشنهاد ندید که جون شما من این حرفه خطیر خبرنگاری رو با هیچ چیز

عوض نمیکنم حتی وزارت!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 14:13  توسط الهام حدادی  |