این روزها به فکر تغییر شغلم
راستش دیگه از این همه این وراون ور شدن خسته شدم
می خوام به فکر یه کار نون و آب دار باشم...البته قبلا هم به
فکرش بودم و به همین خاطر رفتم یه هنر که پول خوبی هم
توش هست یاد گرفتم برای روز مبادا که از این کار خسته
میشم بی کار نمونم و فکر می کنم این روزها به روز مبادا
نزدیک میشم....می دونید این کار یه کار موقتیه انگار!
تو این چند سال میدونید چند جا کارکردم و چقدر ناچار به تغییر
محل کارم شدم....حالا هم که تو این جای آخر بهمون گفتند بعد
عید هرکی رو خواستیم خبرش می کنیم....ای بابا! این که نشد.
خلاصه که شاید تا چند وقت دیگه مجبورشم اسم وبلاگم رو هم عوض
کنم و با عنوان روزهای یک .....به نوشتن ادامه بدم.
واقعا می گم دیگه توان این همه بالا پایین شدن رو ندارم.
نمیدانم این روزها فقط آسمان نگاه من ابری است
یا همه جا آسمان همین رنگ است؟
کار مثل همیشه پیش مي رود
آدم ها هماني هستند كه بودند
روزها مثل قبل مي آيندو مي روند
خبرها طبق روال در صفحه جاي مي گيرد
راه هماني است كه بود
اما من.....گويا آدم ديگري شده ام
دلم ميخواست راجع به خيلي چيزها بنويسم
اما نمي توانم
اين ابرهاي كسالت آور تمام آسمانم را گرفته
نه از كسي گلايه دارم نه از چيزي دلخورم
فقط....نميدانم....شايد دچار سندروم زمستان شده ام.
ما اینجا یه همکاری داریم که هرچی از خوبی و معرفت و
انسانیتش بگم کم گفتم....
یه آقای به تمام معنا که هرکدوم از بچه ها مشکلی داشته باشن
مستقیم و بدون هیچ تردیدی با اون درمیون می ذارن و اون هم
با حوصله و صبر همه رو می شنوه و هرکاری هم از دستش بربیاد
انجام میده و خداییش نقش یک سنگ صبور تمام عیار رو برای بچه ها
ایفا می کنه ....امروز متاسفانه باخبر شدیم که این عزیز مادرش رو
از دست داده...حالا بگذریم از اینکه چقدر مادرش رو دوست داشت و
چقدر اون نازنین براش مهم بوده...فقط این ماییم که موندیم تو این
وضعیت چه طور می تونیم یه ذره از محبت های بی دریغش رو
جبران کنیم؟
میدونید تو این جور شرایط آدم واقعا می مونه که چی کار کنه یا چی بگه
که بتونه طرف رو تسلی بده....اون هم آدمی که همیشه خودش توهر شرایطی
سعی کرده جورو آروم کنه و مایه تسلای اطرافیانش باشه....
خیلی دوست داشتم به عنوان کسی که خیلی تا حالا ازش کمک خواستم و
همیشه همه جوره برام وقت و انرژی گذاشته و تا جایی که از دستش برمیومده
کمکم کرده کاری بکنم که بتونه آرومش کنه ولی مسئله اینجاست که غم از دست
دادن کسی که عزیزترن عزیزهاست خیلی سنگینه وواقعا هیچ جوری نمیشه
سبکش کرد....واقعا دلم میخواست این همکار بسیار عزیز با چنین مصیبتی
مواجه نمیشد ولی حالا که این اتفاق افتاده از خدا می خوام خودش به اون و
خانواده اش صبر عنایت کنه .
سفرهای کاری هم برای خودش داستانی داره ها!
ما آخر هفته گذشته با جمعی از خبرنگاران رسانه های مختلف
رفته بودیم بازدید از پل میانگذر پر حاشیه دریاچه ارومیه
جای شما خالی بد نبود....البته اگه دم رفتن به فرودگاه یکی
از بچه ها زیر ماشین نمی رفت بهتر می بود.
در هر حال نمردیم و چشممون به جمال یکی شهرهای آذربایجان
هم روشن شد و ندیده از دنیا نمی ریم...
ببینم شما هم متوجه شدید اصلا حوصله نوشتن ندارم و
برای خالی نبودن عریضه دارم خودم رو می کشم تا بتونم
چند خط ردیف کنم تا مثلا وبلاگم رو به روز کرده باشم؟
اگه هم که متوجه نشدید مهم نیست .....زیاد خودتون رو
اذیت نکنید ...این نیز بگذرد.
دیگه نه می خوام نق بزنم نه غر و نه چیزی از این دست
همینه که هست....
می خوام بخوام نمی خوام هم باید بخوام
فقط اومدم بگم زنده ام
سرم خیلی شلوغه.....و دیگر ملالی نیست جز دوری شما
دلم برای حوزه هام تنگ میشه...برای خبرنگارها...دوستهام
که همیشه دلم به این خوش بود تو حوزه ببینمشون
اینجا وقتی برای سر زدن به حوزه نیست مگر برای
تهیه مصاحبه اختصاصی....دیگه از کر کر خنده تو برنامه ها
هم خبری نخواهد بود.....
پ.ن.از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
پ.ن۲.این شعر هیچ ربطی به مطلب بالا نداشت.
تازگی ها اینجانب به یک نتیجه اخلاقی بسیار جدید رسیدم
وآن نتیجه ارزشمند اینه که اگه تا به حال فکر می کردید
که پارتی نقش مهمی در موفقیت شما در محیط کاری ایفا
می کرده اشتباه می کردید چون قومیت نقش بسیار مهم تری
در موفقیت انسان ایفا می کند....
یادمه اولین جایی که مشغول به کار شدم...پارتی نسبتا خوبی
داشتم اما چون هم ولایتی رییس و روسا نبودم هیچ وقت مورد
توجه قرار نمی گرفتم و میون اونها غریب بودم
در جاهای بعدی هم همینطور چون نه شمالی بودم...نه ترک...و نه
هیچ قومیت دیگه ای که رییس و اطرافیانش متعلق به اون بودند
اوایل می گفتم خوب شاید تجربه کافی ندارم و این هم مزید بر علت
شده ...اما حالا بعد از این همه سال اندوختن تجربه و طی کردن
مراحل مختلف کاری...میبینم هیچ فرقی نمی کنه...چون من فقط
یک تهرانی ام که خیلی خیلی تو شهرم غریبم...تو شهری که متعلق
به اونجام و قومیت های دیگه نقش مهم تری توی اون دارن
نمیدونم چرا من در یه شهرستان به دنیا نیومدم و چرا قومیتی نظیر
شمالی...ترک و خراسانی ندارم.....چرا من متعلق به شهری هستم
که هیچ کدام از روسایم درآن به دنیا نیامده اند؟
این روزها می فهمم که دیگر اصالت تهرانی داشتن هیچ افتخاری برایم
ندارد و مدام باید شاهد تبعیض هایی باشم که به خاطر همشهری نبودن
با رییس و اطرافیانش گریبانم را گرفته است.....
از این کار خسته شده ام...از غریب بودنم ...از نادیده انگاشتنم....از مورد
بی مهری قرار گرفتنم....از همه چیزو همه کس خسته ام
کاش شرایط اقتصادی اجازه میداد می توانستم کارم رو ول کنم و بشینم خونه
کاش دنیای من جور دیگه ای بود.......
از هرچه خبر هست در این شهر جز یار
من بی خبرم یا خبری نیست در این شهر
آقا جون مشکل ریشه ای تر از این حرفهاست که بشه
با جابه جا کردن نیروها حلش کرد.
آخه داداش من این خزانه خالی چیه که همش دارید راجع به قفل هاش
بحث و تبادل نظر می کنید؟؟؟؟
هی این میره اون یکی میاد...وزیر و دبیر کل عوض می کنن....هی منتظر
میشن معجزه بشه.... این وسط فقط یه اتفاق میافته و اون اینه که از دیدن
امضاهای تکراری روی اسکناس ها خسته نمیشیم و حس تنوع طلبیمون
ارضا میشه ...این عزیزان زحمتکش هم میتونن امضاهاشون رو بر پیکره
ارزشمند اسکناس ها ببینن و کلی ذوق کنن و لبخند هاشون ملیح تر بشه
وگرنه اگه فکر کردید اتفاق دیگه ای رخ میده سخت در اشتباهید....
هزار تا دبیرکل و رییس و وزیر هم عوض بشن.....هیچی نمیشه
و همیشه ما همینطور با حقوق غیر مکفی روزگار می گذرونیم....سر
برج رو به تهش پیوند میزنیم....به جای خرید گوشت و مرغ و میوه
فقط نگاهشان می کنیم و از کنارشان می گذریم.....توقع اخذ وام از بانک ها
را رویای خوش دست نیافتی میدانیم.....به کارفرما برای افزایش حقوق فشار
نمی آوریم...خلاصه سرمان را پایین می اندازیم و به اخبار تعویض ها وجابه جا
شدن مهره های شطرنج نگاه می کنیم و سعی می کنیم به مات شدن نیاندیشیم.
دیدید وقتی شهر خواب باشه آدم چقدر سردرگمه؟
در این ماه مبارک ما به عینه خواب بودن شهر را
با چشمان مبارک خود دیدیدم و جز حرص خوردن
هیچ کار دیگری انجام ندادیم.
خدا تو این روزهای مبارک آدم رو گرفتار ادارات دولتی
نکنه و کار بانکی نصیب گرگ بیابون هم نشه.
آخه نیست که کارمندان محترم دولت خیلی وظیفه شناس
و دارای وجدان بالای کاری هستند...(طوری که نمی توان
حتی درجه این وجدان رو اندازه گرفت)...برای همین وقتی
در ماه مبارک مجبور شی بری یکی از این ادارات دولتی یا
بانکهای به شدت معزز!باید اونقدر خونسرد باشی که از شدت
حرص خوردن سکته نکنی.
تو این روزهایی که گذشت...ما شاهد صف های طویل در مقابل بانکها
در ساعات اولیه روز بودیم و همچنین شلوغی طاقت فرسای
بانک ها و ادارات....البته عزیزان زحمت کش فعال در این
مکان های یاد شده....که خیلی خیلی خوش اخلاق!خنده رو! مهربان
و صد البته مسئول هستند...با رفتاری کاملا پسندیده کار ارباب رجوع
رو که راه می انداختن هیچ...اگر کسی از روی سرخوشی و پرتوقعی
و همین جوری برای تنوع نسبت به تاخیر در راه افتادن کارش اعتراضی
می کرد...اون عزیزان دلسوز با لبخندی پرشور!هرچه بر دهان نازنینش میامد
و تا می شد ارباب رجوع پررو و پرتوقع رو ترور شخصیتی می کردند و
به طوریکه نه تنها اون شخص بلکه چند تا دیگه از ارباب رجوع ها
سرشون رو بیاندازن پایین و راهشون و بگیرن و بروند و کمتر به این
کارمندان بسیار ساعی زحمت بدهند.
تازه عقربه های ساعت به محضی که به ۲بعد از ظهر می رسه ناگهان همه
کارمندان ...عین ماشین های کوک شده...دفتر دستکشون رو جمع می کنند
و بدون توجه به نگاه های ملتمسانه ارباب رجوع های پررو که الکی و محض
خنده و دور هم بودن از صبح یه لنگ پا منتظر موندن تا کارشون راه بیافته
تشریف می برن خونه.....ودوباره این دور تسلسل روز بعد و روزهای بعد تا
پایان ماه مبارک تکرار می شود.
پ.ن.پیشنهاد می کنم از سال آینده کلا به مناسبت فرارسیدن
ماه مبارک همه جا یک ماه تعطیل باشه تا همه خیالشون راحت بشه.
عجب روزگار غریبیست.....
دعا کنید ظلمی به شما روا نشود
که اگر روا شود
برای بازستانی حقتان.....هیچ راهی وجود ندارد.......!
پ.ن.یک توصیه خواهرانه:در صورت بروز هرگونه مشکلی
به هیچ عنوان روی کمک نیروهای زحمتکش انتظامی...
ماموران وظیفه شناس کلانتری و کارمندان از جان گذشته
دادگستری حساب نکنید....فقط شبانه روز دعا کنید که مشکلی
پیش نیاید...همین و همین!
روزگار می گذرد
آن طور که باید بگذرد
و من
در طول تمام راهی که باید بروم
به لحظه ای می اندیشم
که بتوانم از زندگی بپرسم
سهم من از همه روزهای رفته و نیامده چیست
سکوت تمام شبانه هایم را خاموش می کند
و من در خاموشی چشمهایم
به دنبال شمعی از یک حضور می گردم
و به معجزه ای می اندیشم
که راه را برایم هموار
وظلمت دستانم را به درخشش فردا
پیوند خواهد زد
شاید فردای من
یکی از همین روزها باشد...
پ.ن.سکوت می کنم و به فردا می نگرم.....شاید پاداش سکوت و اجر صبرم چیز بهتری باشد
شما اگه در جایی مشغول به کار می شدید که امکاناتش در حد خیلی
جزیی می بود.(۴کامپوتر برای ۱۱خبرنگار و دو خط تلفن باز برای
همین تعداد خبرنگار)
طبقه پنجم بودوآسانسور فقط با اجازه دربان راه می افتاد
و تازه چندروز درمیان خراب بود.چیزی به اسم آشپزخانه در آن وجود نداشت
و تازه ماهی ۱۰۴تا خبر ازتون می خواستن از یه حوزه بسیار محدود و کم خبر
(تازه باید مواظب هم می بودید که خبرتون دیرتر از سایر خبرگزاری ها نره رو
سایت و درجه یک بودن و به روز بودن باید ملاک اصلی شما در تهیه خبرهای
تولیدی تان قرار می گرفت....با توجه به همین امکانات وسیع که گفتم)
چه جوری دووم میاوردین؟؟؟؟
لطفا بنده را با راهنمایی های خوددر تحمل این شرایط یاری کنید.
در ضمن دلم میخواد غر بزنم ....عیبی داره؟
اینجانب اومدم بگم که هنوز زنده ام و به شدت مشغول کار می باشم.
از همه عزیزان دلی که کامنت گذاشتند عذر می خوام که نمیتونم بهشون
سر بزنم.
به محضی که خودم رو پیدا کردم خدمت می رسم.
این روزها همچنان دور خودم می چرخم و گیج میزنم.
کارکردن تو خبرگزاری خیلی با روزنامه نگاری فرق می کنه.
همین فرقه داره من رو میکشه.
بالاخره پس از سالها قلم زدن در روزنامه های مختلف و کثیر الانتشارو
قلیل الانتشار راه ما سمت و سوی دیگری گرفت.
از فردا قلم زنی در یکی از خبرگزاری های معروف کشور را تجربه خواهم کرد
لطفا برای موفقیت اینجانب دعا بفرمایید....راه پیش رو کمی مجهول است
تا ببینیم چه می شود!
چند وقتیه هی دارم با خودم کلنجار می رم بیام مطلب جدید بنویسم و
این وبلاگ بیچاره رو به روز کنم ...ولی اصلا دست و دلم به نوشتن نمی ره.
عجب اوضاعی شده ها!نه حوصله نوشتن دارم نه حوصله سر زدن به وبلاگ های
دوستام .کلافه و خسته ام...کی باز می خوام آدم بشم نمیدونم.
امیدوارم یه اتفاق خوش و یه تغییر و تحول مفید مرا از این نابسامانی روحی
نجات بده........کاش فردا روز دیگری باشد!
خوب که نگاه می کنم می بینم همیشه و در هر حال که بودم
نوشتن جزلاینفک زندگی ام بوده...از روزی که توانستم کلمات رو
کنار هم بچینم شروع کردم به نوشتن...هی نوشتم و نوشتم.....چقدر
از سالهای آغاز نوشتنم میگذره.....۱۸سال....نه ۱۹سال.....یه عمره ها
از انشاهای کلاس چهارم که به خاطرش بیست گرفتم تا مقالات و
داستان هاو نمایشنامه هایی که به خاطرشون تو مدرسه کلی معروف شدم
و به خاطر شعرهایی که استادامون تو دانشگاه از روش می نوشتن تا برای
دانشجوهای دیگرشون مثال بزنن.....هر موقع دلم میگرفت...می نوشتم
هر وقت یه اتفاق خوب می افتاد...می نوشتم.....اصلا اولین حقوقم رو تو ۲۱
سالگی از راه همین نوشتن گرفتم و تا امروز که دقیقا ۱۳روزه ۲۹سالگیم
تموم شده همه درآمدم از راه همین نوشتن بوده و بس......اما حالا نمیدونم
چی شده که دلم نمی خواد بنویسم...خسته شدم....کلافه شدم.....نمیدونم چه
مرگمه دیگه نوشتنم ارومم نمی کنه....دیگه قانعم نمی کنه...چرا؟؟؟؟؟؟
میخواستم وبلاگ هام رو کاملا تعطیل کنم...اما....راستش دلم نیومد!
یکی از بچه ها اومد گفت(می نویسم پس هستم.شعار بود؟) فکر کردم
خیلی فکر کردم...تو زندگیم همیشه از کسانی که شعار دادن و عمل نکردن بدم
اومده....سعی کردم مثل اونها نباشم.....پس باز م مینویسم....کی؟نمی دونم...
ولی می نویسم...به محضی که دوباره تونستم روحیه ام رو بازیابم...به محضی که
باز برای نوشتن مطلب تازه ته د لم قنچ رفت...حتما میام و مینویسم!
تعطیل....همین وبس!
خسته ام...به اندازه یه کوه که همیشه وایستاده و حالا از وایستادن
خسته شده خسته ام......
برایم دعا کنید...دارم تمام اعتقاداتم رو از دست میدم....دلم میخواهد
روی تمام صبرو طاقتم تف بیاندازم...خودم را به باد ناسزا بگیرم و
به همه آن چیزهایی که تا به حال سرپا نگهم داشته پشت کنم.
خدایا...میگن اینها همه امتحانه....پس ما کی فارغ التحصیل میشم خداجون
من دیگه حالم داره از این امتحان های وقت و بی وقت به هم میخوره!
آخه چقدر امتحان؟؟؟؟خدا جون میشه مارو کلا مردود کنی...من میخوام
ترک تحصیل کنم...میشه؟؟؟؟
پ.ن.خیلی خیلی خسته ام........اگه دست تو نبود تا حالا هزار بار افتاده بودم
میون همه این خستگی ها...تویی که نمیذاری فرو بریزم...ازت ممنونم...این خدا
که حسابی مارو به بازی گرفته ...باز خوبه تو هستی!
فردا یه روز خجسته و مبارکه ...روز زن...روز مادر.
البته مستحضرهستید که به پاس خدمات بی دریغ مادران و زنان این مرزو بوم
بالاخره بعداز قرنها دیه زن ومرد مسلمان برابر اعلام شد.
خوب خانمها بهتون تبریک می گم...حالا دیگه با خیال راحت میشه به قتل رسید
یا زیر ماشین رفت .آخه قبلا همچین ته دلمون راضی نبود کسی مارو بکشه یا
با ماشین زیرمون بگیره.
اهکی میزد مارو میکشت اون وقت نصفه دیه میداد و میرفت برای خودش
صفا می کرد!
این اصلا انصاف نبود اما حالا دیگه من یکی که خیالم راحت شد....
اما....باا ین چیزها دل ما زنها خنک نمیشه...وقتی هنوز بسیاری از قوانین
اصلابه نفع ما نیست...وقتی هنوز خیلی جاها حقوق ما رعایت نمی شود و
در بسیاری از جاها کلا زن ها رو نمی بینند ...چه جوری ما خوشحال بشیم
و ذوق کنیم.
دیگه چه فرقی می کنه بعد مردنمون چقدر پول به بازماندگانمون برسه...مگه
این پول هابرای بچه هامون مادر میشه ...حالا شاید شوهرهامون به نوایی برسن
اما برای والدین و بچه یه زن هیچ وقت چیزی عوض نمیشه .
حالا هی بیایید برای زنها هفته و روز بگیرید و با القاب آسمانی ازش تجلیل کنید
این ها کدام یک از دردهای بزرگ زنان سرزمین مرا حل می کند؟؟؟؟
زنانی که پا به پای مردان زحمت می کشند....به وظایف مادری و همسری خود
میرسندو درآخر حقوق و مزایایشان نصف مردانیست که شاید به اندازه آنها نیز
کار نکنندزنانی که اگر بخواهند در کوچه وخیابان مقابل اهانت یا حرف ناشایستی که
بهشون زده شده از خود دفاع کنن به بدترین صفت ها متهم میشوند و برای حفظ
آبروی خود باید هرچیزی رو بشنوند...سکوت کنند و با دلی شکسته بگذرند.
آری زخم دل زنان سرزمین من در یک روز و با یک تبریک مداوا نمیشود.
این زنان دردی در دل دارند که پشت سکوت نجیبانه شان پنهان شده .
در طول تاریخ چه پدرها که ظالمانه دخترانشان را به بند تعصبات کوکورانه
خود کشیده اند و گاها آنان را قربانی خواسته های مستبدانه خود کرده اند.
چه زیادند زن هایی که زیر مشت و لگد همسرانشان جان داده اند یا اگر هم
نمرده اند تا روزی که زنده اند زخم جور شوهرانشان را بر دل و جسم خود
تحمل می کنند.
و هنوز هستند زنانی که به خاطر لقمه ای نان برای سیر کردن فرزندان خود
ناچارندهر ظلم و ستمی از جانب کارفرما رابه جان بخرند تا مبادا همان لقمه نان
از سفره شان دریغ شود.
زنان سرزمین من....تمام روزها از آن شماست....زندگی سراسر مقدستان مبارک.
خوب به میمنت و مبارکی جدول خاموشی ها در سطح استان تهران هم اعلام
شدواز این پس شهروندان محترم میتوانند کلیه امور خودرا با توجه به این
جدول زمانبندی شده تنظیم کنند تا خدای ناکرده فردا گله ای چیزی پیش نیاد
یادمه جوون تر که بودیم می گفتند لامپ اضافه خاموش ولی از ان جاییکه علم
بسی پیشرفت نمونده دیگر خاموش کردن یه لامپ کاری از پیش نمی بره و لازم
است تمام لامپ ها رو خاموش کنیم تا شاید فرجی بشه و از این بحران نجات پیدا
کنیم...تازه این همه موضوع نیست...اگه دقت کرده باشید تازگی ها فشارآب هم در
بسیاری مناطق تهران به حداقل خود رسیده و برای یک استحمام کوتاه باید یه
چند ساعتی وقت بگذارید و من پیشنهاد می کنم از کتاب .روزنامه .بازی فکری و
گیم موبایل در این تایم استفاده کنید که حوصله تون سر نره و این وسط ها اگه آب
مورد نیازتون جمع شد می توانید به امر زمان بر استحمام بپردازید.
البته میدونید که با این اوصاف استفاده از کولر رو باید جزو کارهای تفننی و
تفریحی محسوب کنید چون ممکنه با استفاده زیاد از این وسیله زاید و بیخود
آب آشامیدنی خودرا هم از دست بدیم و دیگه اون رو نمیشه با هیچی جبران کرد.
حالا عزیزان زیاد غصه نخورید ...این جدول خیلی از مشکلات رو حل می کنه.
چه جوری؟
می گم براتون:مثلا اگه یکی عروسی داره میتونه ببینه اون شب خاص کدوم
منطقه برقش دیروقت میره بره عروسیش رو اونجا بگیره.یا یکی درس داره بره
ببینه خونه کدوم عمه .خاله.دایی یا عمو برق هست خودش رو بیاندازه اونجا...یا
اینکه اگه وسط روز قراره برق بره برای اون روز برنامه ریزی کنه و یه جایی که
برق هست چترش رو باز کنه و آره! اینجوری نه تنها در جریان این خاموشی ها
زیان نمی کنه بلکه باب دیدوبازدید هم باز می شه و همه چی فقط محدود به
ایام نوروزنمیشه.
این امر فواید بسیاری هم داره که اینجا مجال نیست تا براتون بگم.
پس نتیجه میگیریم که خاموشی ها نه تنها بد نیست بلکه بسیار هم مفید می باشد
پس دوستان همگی با هم تمام لامپها خاموش.
می گم این حجاب هم عجب مقوله پیچیده ای شده ها!
یه جا مثل کشور عزیزمون به زور می خوان روسری ها
رو تبدیل به چادر و پوشیه کنن و یه جا همین چند کیلومتری ما
دارن زنان را به جرم با حجاب بودن از بسیاری از حقوق مسلمشون
محروم می کنن!
بالاخره ما نفهمیدیم این حجاب چیز خوبیه یا بد!در حال حاضر اگه از
بعضی جوون های ما بپرسن حتما خواهند گفت چیز بدیه چون آرامش
و امنیت رو به خاطرش از ما گرفتندو به بهانه رعایت نکردن اون
هر توهینی به ما می کنند و باید وحشیانه ترین رفتارها رو تحمل کنیم
اگر هم از زنان ترکیه بپرسیم آنها هم می گویند حجاب چیز خوبی نیست
چرا که ما به خاطر داشتنش داریم از حقوق خود محروم میشیم.
حقیقت اینه که حجاب خیلی هم چیز خوبیه به شرطی که به شیوه
درستش در جامعه شناسانده بشه و زنان یک کشور به دلخواه خود
آن را برگزینند و از آن استفاده کنند...اصولا دموکراسی چیز خیلی
خوبیه که متاسفانه این روزها اثری از آن نیست...مردم باید در انتخاب
پوشش خود آزاد باشند...در حال حاضر نه روندی که در کشورمان حاکم است
صحیح و اصولیست نه قانون مسخره ای که در ترکیه وضع شده است.
اگر ما دم از جمهوری و دموکراسی می زنیم باید مردم را آزاد بگذاریم
این سیستم تنها حکومت استبدادی رو تداعی می کنه
درسته حجاب از نظر دینی بر ما واجبه اما فرق ما با اون قانون گذاران
لاییک ترکیه چیه؟؟؟؟اونها به زور روسری از سر زنان بر میدارند و ما
به زور می خواهیم زنانمان را با حجاب کنیم.